زنگ تفریح  

 
 
گریه کنید ، گریه کنید ای خاطرات گذشته. ای خاطرات دوران از یاد رفته ی جوانی، ای اشک های پنهانی، گریه کنید عشق من رفت... عشق من مرد...
 
نمیتوانم!  باور کنید ، هیچ نمیتوانم او را ، خودش را نه ! همه ی آنچه او در پریشانی نگاه پریشانش برای من و بالاتر از من ! برای قلب دیوانه پرست من داشت ، فراموش کنم...

ادامه مطلب  

خونه تکونی  

»سلام.این وبلاگ رو سال 88 به هوای نوشتن خاطراتم ایجاد کردم.خاطراتم از دوران خدمت و حال اون سالها رو مینوشتم  ،خاطرات شیرین و طلخ .همه و همه نوشتنش برام لذت بخش بود.اواخرسال 88 بود که alidalton فیلتر شد و به alidaltun کوچ کردم ، هیچ وقت شور و حال اون روزا رو یادم نمیره ، طراحی آواتار و .... و از همه مهمتر دوستای  بسیار خوبی که از طریق همین وبلاگ پیدا کردم  و هنوزم هم ادامه داره
»» یه پشتیبان از وبلاگ قدیمیم دارم که فیلتر شد و مربوط به خاطرات دوران سربازی میشه

ادامه مطلب  

 

ساعت سه و ربع بعداز ظهر. درو که باز میکنم مخلوطی از بوی شامپو و غذا به مشامم میرسه. بی اختیار یاد سین و ز می افتم. دراز کشیدم و منتظر ساعت چهارم. از در غربی اومدم تو و تیله خاطرات اولین قدمام که از همین در با میم ب شروع شد رو از تو آرشیو خاطرات میکشم بیرون. بعد همه تیله های قرمز و زرد و آبی این سه سال میان جلو چشام. حالا آماده می شم تا برم بیرون. از در شرقی برم بیرون و به "سد نس" خاطراتم میگم آروم باش این بغض تا همیشه مهمون گلوت نیست. این چشات همیشه این

ادامه مطلب  

گذر عمر محسوس است وقت را غنیمت بدانید  

دیدن اون حال ِ مامان بزرگ ِ ستایش ، برای من تمام روزهایی که میدیدمش و باهم بودیم رو مرور کردم چه روزهایی که من بچه بودم و کنار اون بودم براش میرفتم خرید بهم گاهی پول میداد گاهی شوخی میکرد گاهی مثل یه هم سن حرف میزدیم درد و دل میکردیم آشپزی میکرد و من از غذاهای خوشمزش لذت میبردم چقد خانم ِ شوخیه این روزها حال نداره وقتی میبینمش دلم میگیره یه ادم خیلی پرانرژی و شاد الان تو رختخواب ِ
رفتم دیدنش انگار تموم اون زمان ها یکی یکی میومد جلو چشمام گریه ک

ادامه مطلب  

 

بسم الله الرحمن الرحیم
باران که میبارد دل من تنگ میشود ،برای آنهایی که رفتند و مرا باخودم تنها گذاشتند . قلبم میلرزد ،تنم میلرزد ، سرمایی باورنکردنی در روح و جان من رخنه میکند . میترسم ، ازدل بستن میترسم ، از ضربه ی آخر میترسم ...و بازتن من میلرزد وباز تنهایی و باران و خاطرات آنها که نیستند ...

ادامه مطلب  

 

خسته ام،پام درد میکنه،تا چشامو میبندم فکرا و حرفا و خاطرات هجوم میارن سمتم..کاش میشد معده ادمارو انداخت دور،از معده درد عصبی خستم،از این ساعت صفر و صفر خستم از آذر، از امسال،از آینده یی ک مشخص نیست... نفسم میگیره،سعی میکنم نفس بکشم و فقط بغضه ک عایدم میشه،حالم از خودم، استرس، عشق، شب، خونه، بهم میخوره.. 

ادامه مطلب  

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود 
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود ( این بیت خاطرست )
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو 
گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود 
جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند 
عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود 
خمر من و خمار من باغ من و بهار من 
خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود 
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی 
اب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود 
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی 
ان منی کجا روی بی تو به سر نمی شود 


ادامه مطلب  

كاش يكنفر باشد  

همه لحظه هاهمه ی خاطراتهمه چیز یكطرف...تمام من در لحظه ای كه برایم آرزوی خوشبختی كردی جا مانده...پس از توخوشبختی كجاست؟؟اصلا این واژه مبهم بدون حضور تو در لحظه چه معنی دارد؟كاش یكی پیدا شود و خوشبختی را معنا كند...كاش یكی پیدا شود و دستهایش معنی خوشبختی باشدو چشمهایش قهوه ای باشد با همان برق همیشگیارام راه برود ، دقیقا مثل...كاش یكی پیدا شود وتو باشی...
@كاش

ادامه مطلب  

پوبون  

خیلی نگذشته است...اما تو را از یاد برده ام...مگر چند روز شده...چند ساعت...
ما بارها جدا شدیم...بارها رفتی اما هیچگاه مانند این بار برایم کمرنگ نشده بودی...در خاطرات من گم شده ای...
نمیدانم چگونه این بار...خنده هایمان...صمیمیت بی اندازه مان...بی مفهوم و دور از ذهن به نظر می آید...
غریبه شده ام با تو...گویا هر آنچه گذشت میان ما تصاویری بر جعبه جادویی خانه ی پدری بود...گویا خوابی بود گنگ و کمرنگ که از یاد می رود و دیگر برای زنده کردنش وقت نمیگذارم...
گویا اصلا ات

ادامه مطلب  

بوی آشنای آشنایی!  

وسط عطر و ادکلن های شاپ فرودگاه چشمم رویش خیره می ماند. سالهاست دنبالش می گردم و پیدایش نمی کنم. بی اختیار به سمتش می دوم. تسترش را برمیدارم و عطرش را با همه ی وجودم می بلعم! بعد روی گردنم می زنم و میروم سمت همدست. روی پنجه ی پا بلند میشوم تا قدم بلندترشود و گردنم جلوی بینی اش قرار بگیرد. عین دختربچه ها می گویم: "بو کن. بو کن." بعد بغضم می گیرد... ادامه میدهم: " بوی نامزدیمونو میده" ! 
بو می کشد و احساساتی میشود: " آخیییی... راست میگی.." 
و چند دقیقه ای کام

ادامه مطلب  

بازگشت  

امروز بعد از مدت ها به وبلاگم سر زدم
خاطرات زیادی برام زنده شدن یکم دلم گرفت ، یه روز که فهمیدم تو مدرسمون مسابقه وبلاگ نویسی هستش تصمیم گرفتم این وبلاگ بسازم.
ولی بعدش دلبستش شدم . راستی چی میشه که آدم وابسته یه چیز بی روح میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید برای اینه که خودش اونو ساخته مثل بچش خخخخخخخخخخخخ
اصن اینارو من برای کی نوشتم یا الان دارم برای کی مینویسم..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
شاید برای اینه که دوباره بعداز مدت ها که برگردم و چشمم به اینا بیفته دلم تنگ بشه

ادامه مطلب  

دلم یک شعر می خواهد  

چشمان تو که از هیجان گریه می کننددر من هزار چشم نهان گریه می کنند
نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تواینگونه از شنیدنشان گریه می کنند
شاید که آگهند ز پایان ماجراشاید برای هر دومان گریه می کنند
بانوی من، چگونه تسلایتان دهمچون چشم های باورتان گریه می کنند
وقتی تو گریه می کنی، ای دوست در دلمانگار که ابرهای جهان گریه می کنند
انگار عاشقانه ترین خاطرات منهمراه با تو، مویه کنان گریه می کنند
حس می کنم که گریه فقط گریه تو نیستهمراه تو زمین و زمان گریه می

ادامه مطلب  

دانه ى سوم  

بـِ
از همه ی چیز هایی که حتی برای یک لحظه هم تصویر مبهم و کمرنگ اما آزاردهنده اش را به یادم می آورند متنفرم . حتی اگر خوب باشند ! اصلا بعد او معیارهای خوب و بدم عوض شده است ؛ هر چه ذره ای رنگ او را داشته باشد یا شبیه او باشد و او را به یادم آورد گند ترین چیز دنیاست. اصلا حاضرم همه ی خوبی های دنیا را جا بگذارم ولی با بیشترین توانم بدوم  و از دست او و خاطراتش فرار کنم .
اصلا دیگر نمی خواهم بشنوم کسی حافظ می خواند ! یا یک عمر در حسرت بوی نرگس بمانم اما یک

ادامه مطلب  

یاد گرفتم..  

یاد گرفتم ....
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ...نفس بکشم بدون تو...و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...

ادامه مطلب  

خاطرات یکی از اسرای دفاع مقدس  

رفت و برگشت به آبادان   وقتی خرمشهر کاملا سقوط کرد، شهر آبادان هم خلوت شده بود. پدر ما هم با اینکه مریض بود نمی پذیرفت از آبادان خارج شود. او می گفت: اگر من از آبادان بروم ستون اتکای مردم حداقل در محله سکونت خودمان می شکند و شهر تخلیه می شود. این شد که به جز ما و یک خانه دیگر در کوچه کسی نمانده بود و ما هم بالاخره پدر را راضی کردیم که از آبادان خارج شویم. 5 یا 6 آبان بود که از آبادان خارج شدیم. پدر و مادر در منزل یکی از بستگان در ماهشهر مستقر شدند. برا

ادامه مطلب  

:)  

ق ۱: تو قطار نشسته بودم و داشتم خاطرات ویلیام استایرن و میخوندم یه دختری ک تو طول مسیر خیلیم وول میخورد و نگا نگا میکرد زد به شونم و دندوناشو ریخت بیرون و گفت ببخشبد شما متنی راجب خیانت دارید؟چند لحظه نگاش کردم و گفتم نهگف کلا راجب جدایی چیزی دارید؟ایندفعه ک دوزاریم افتاد منم دندونامو ریختم بیرون و گفتم نه
ق ۲ : جمعس ساعت دقیقا چهار بعد از ظهرهتو محوطه تاتر شهر نشستم منتظر ویدا مگسای سفید دورم میچرخن و پشت سرم و تازه کود ریختناضطراب شدیدی دار

ادامه مطلب  

خاطرات تلخو شیرین  

واقعا عاشقش شده بودم زندگیمو با اون میدیدم اولین هدیش بهم یه فلاش بود که هرشب تو دستمه موقع خواب اره من یه عاشقم که دیوانه وار معشوقشودوست داره
گذشت تولد جواد نزدیک بود کلی نقشه داشتم میخواستم واسش کیک بخرم یه جشن دونفره بگیرم اول گفتم باهاش قهرمیکنم بعد زنگش میزنم دعوتش کنم بیاد ولی ماجراهایی پیش اومدو یه دعوای اساسی شدو رابطمون ی کم سست شد ولی باز فراموش کردیمو برگشتیم به گذشته تا اینکه من رفتم مشهد باگوشی مامانم بهش زنگ زدموباهاش حرف زد

ادامه مطلب  

کارنامه ی عالیشاه طی چند سال اخیر در پرسپولیس  

امید عالیشاه، بازیکن باشگاه پرسپولیس تهران که در سال 92 - 93 توسط علی دایی به جمع سرخ پوشان تهرانی پیوست حالا بعد از سه فصل و نیم حضور در لیگ برتر به همراه پرسپولیس باید در نیم فصل لیگ جاری برای گذراندن خدمت سربازی اش به تیم تراکتورسازی تبریز ملحق شود.
عالیشاه طی این مدت حضورش در تیم پرسپولیس، یکی از بازیکنان تقریبا ثابت ترکیب سرخ پوشان بوده و با پرسپولیس خاطرات خوب و بدی را پشت سر گذاشته است.

ادامه مطلب  

دلنوشته...  

بازم من.. بازم دیوونگیام..بازم دلتنگی..بازم خاطرات بدجنس..گاهی در اوج تسلیمت در برابر سرنوشت و تقدیر.. انقد آدم بدا رژه میرن رو روح و روانت انقد نمک میپاشن ب زخمای تازت ک دوس داری با همه ی وجود فریاد بشی و گوش دنیارو کر کنی .. خستم بخدا.. تو زندگیم بیشتر از اینکه تکیه کنم تکیه گاه شدم.. ولی خستم دیگه نمیتونم خدایا خودت پناه دل خسته من باش..
 
 

ادامه مطلب  

کتاب دخترم فرح  

دخترم فرح، نام کتاب منتسب به خاطرات فریده دیبا مادر زن محمد رضا شاه پهلوی است، این کتاب، توسط فرح پهلوی «کاملا جعلی» خوانده شده است، فرح پهلوی، آخرین شهبانوی ایران و دختر فریده دیبا در این باره، چنین متذکر شده: «ظاهراً کتاب های زیادی به اسم من، مادرم، ملکه مادر و برادران شاه، در جمهوری اسلامی چاپ می شود که همه ساختگی است. بعد از این که کتاب من در خارج به فارسی چاپ شد، در جمهوری اسلامی دو جلد کتاب به نام «دختر یتیم» نوشته فرح پهلوی، چاپ کردند

ادامه مطلب  

درباب امروز  

 
امروز وبلاگ قبلی ام را به کل حذف کردم و روانه عدم شد 
با خودم اندیشیدم اگربلاگفا قراره جایی باشد صرفا برای اندکی آرامش با زمزمه‌هایی از کلمات ، لازم نیست آستانه تحمل ام را از این طریق بسنجم که سعی کنم نظراتی را در مورد نوشته هایم ندید بیانگارم... واقعا لازمم نیست 
اما وقتی حذف شد با خودم فکر کردم که خاطرات مانند سه سالم چی شدند،تجربه ها و احساس هایی که با نوشتن هر پست داشتم... 
شاید بعدا دلم تنگ بشه براش! 
...شاید چه بسیار از این دست وبلاگ ها ب

ادامه مطلب  

من روی دستان خدا...  

من روی دستان خدامثل یه رودجاری شدم
وقتی مسیرم بسته شد یک دردتکراری شدم
وقتی نهال قامتم را باد بر هم میزند
ساقه ی زرد باورم جوانه نه؛ غم میزند
این ضجه های لعنتی با آه همبسترشده
باناله سودا میکنم حال دلم بدتر شده
درشامگاه زلف او با نور ماه عاشق شدم
ماه مرا گرفته اند؛ من ماندم ودرد خودم
دنیای من بااین همه آشفتگی کامل شده
این دل بیچاره ی من ؛ یک دل ناقابل شده
در ازدحام کوچه از بن بست ها برگشته ام
سیل هجوم وحشی خاطره راشکسته ام
ای آرزوهای محال؛ من ب

ادامه مطلب  

فرار کن لعنتی!  

باید فرار کنم، باید دست هایم را بندازم روی شانه هایم و فرار کنم. کسی از دور با چشم هایی به رنگ خاطرت مرا دنبال میکند. سبز است. فرار کردن سبز است.  فرار کن . فرار کن.  فرار کن .
دست ندارم . کسی به دنبالم میگردد. کسی توی گوشم میخواند فرار کن. فرار کن.
کسی دست هایم را انداخته روی شانه هایم و میپرسد درد داشت؟ میگویم : ( دردش بیشتر میشود. تو را به خدا دست دیگرم را هم با خود ببر. ) لبخند میزند. چاقو را میگذارد روی دستم و میبرد. صدا میدهد. صدای شکستن. صدای تمام ن

ادامه مطلب  

آنچه گذشت 3  

» در سری خاطرات "آنچه گذشت "  به اونجا رسیده بودیم که دختری تازه به جمع همکاران ما اضافه شده بود و منم ازش خوشم اومده بود و از یه خانم معلمی خواستم که برا زیر نظر گرفتنش بهم کمک کنه . و به اونجا رسیدیم که اشنایی و گپ و گفتگوی ما به نتیجه نرسید و  اون با یکی دیگه ازدواج کرد.
» هرچند که من از این ازدواجش زیاد ناراحت نشدم و ناراحتیم از سادگیم  در این ماجرا بود ، اما دلداری این خانم معلم کمک بزرگی بود تا غم این ماجرا کم بشه  بنحوی که باعث شد ارتباطمون

ادامه مطلب  

یازده  

از کجا شروع کنم...نمیدونم...
فقط میدونم ی مشکل بزرگی سر راهمه...اسمش تحلیل دوعه...
خدایا چرا حوصلشو ندارم...
امروزم به بطالت گذشت...
خسته شدم...
سه روز برای تحلیل وقت دارم.بازم خداروشکر...
میخوام به خودم قول بدم این سه روز رو مثه مرد بخونم....باشه رضا ؟
قول میدی بخونی ؟
مثه مرد این سه روز رو بخون.هر چی شد شد.فدای سرت.....
اخرش این میشه که میفتی دیگه.غیر ازینه مگه ؟
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.هست ؟
غصه نخور.....این سه روز میره تو خاطرات....یا قبولی یا نه
تازه ا

ادامه مطلب  

القصه...  

من كه ردپاى قدم هایم را زیرباران شسته ام، 
بوى عطرم را در نفس هاى باد گم كرده ام، 
هیچ گامى برنداشته ام تا مبادا صداى قدم هایم در همهمهء زمانهء پرقیل و قال به گوش كسان و ناكسان برسد، 
مى دانید؟
این روزها حوصلهء دردسر ندارم.
به جان قمرى توى حیاطمان!
 شعرهایم را تك به تك، در جرقه هاى آتش سكوت پرپركرده ام،
احساسم را در بلورهاى برف آجین به غل وزنجیر كشیده ام
حتى نبضم را در تیك تاك ساعت روى مچم 
درست همان جا كه حیات انسانى مى تپد، 
خاموش كرده ام.
قسم

ادامه مطلب  

 

+ می خوام یه اعترافی کنم _ خوب بگو میشنوم+ همیشه واسم علامت سوال بودی ... همه ی حرفات ، همه ی رفتارات _چرا؟+ تو همیشه دور و ورت پر از آدم بود ... همیشه یا مهمونی بودی یا مهمون داشتی! همیشه سرت شلوغ بود اونقدر که اونایی که باید ببینی رو نمی دیدی ولی تو این دو سال کلا ...-کلا چی؟+ چرا از همه فرار می‌کنی ؟ چی شد که اینجوری شد؟- خیلی سال پیش رو دیوار دلم یه‌میخ زدم و عکس یکی رو تو قاب گرفتم ...+ خوب چی شد بعدش؟- قاب عکس به دیوار دلم نمیومد ... یعنی شایدم برعکس ...

ادامه مطلب  

یه اتاق باشه سرد سرد  

یه اتاق باشه گرم گرم
 
کاش منم میتونستم این کارو کنم
شاید به زودی ولی خب تنها
بوی عود نه نمیخوام میخوام بوی عطر تو باشه
آخه اون نمیخواد بغلم کنه که نلرزم که نترسم 
واسه همین میخوام تو تنهایی تو یه اتاق تاریک سرد سرد با یه لباس مشکی که نبینم خونمو که نبینم میریزه رو زانوهام آخه من که اون و ندارم که بغلم کنه که نترسم
میخوام وقتی رگمو میزنم بگم آخ 
میخوام بگم آخ تا یادم بیافته وقتی دلم شکست و روحم مرد چطوری گفت آخ... میخوام درد روحمو درک کنم ...
آره م

ادامه مطلب  

شعر متن آهنگ تجربه کن با صدای شادمهر عقیلی  

شعر متن آهنگ تجربه کن با صدای شادمهر عقیلی
دستتو ول میکنم اگه میتونی برو یه قدم تجربه کن بی من این آینده روبعد من هر کی بیاد من ازش عاشقترمبعد من هر کی بیاد من ازت نمیگذرم
تو نمیتونی بری وقتی عاشقی هنوزهر چی از تو بشنوه به خودم گفتی یه روززندگی کردم تو رو تا نگاه آخرتمن همین نزدیکیام یه قدم پشت سرت
بعد من هر کی بیاد باید از من بگذرهتا کجا باید بری تا منو یادت برهرفتنت عذابته خاطرات با کیههر چی تجربه کنی بعد من تکراریه
 
Download MP3 / دانلود اهنگ کیف

ادامه مطلب  

سفر به دیار هامون  

مفهوم سفر برای من چیزی در حد کریستف کلمب و کشف قاره آمریکایش را تداعی می‌کند. یعنی کشف جاها و چیزهای ناشناخته. جایی که دیگران هم می‌روند- مثل شمال- که دیگر کشف‌وشهودی ندارد.
 هدف ما از تکرار سفرهای این‌جوری مثل سالی یک‌بار شمال، بیش‌تر تکرار تجربه‌ها و خاطرات گذشته است. این وسط فراموش می‌کنیم که جهان هستی تکرارناپذیر است. ولی سفر به مفهوم مطلق، یعنی جایی که تازه کشفش کنی و به جغرافیای شخصی‌ات اضافه‌اش کنی. و سفر به منطقه مکران –که پیش ا

ادامه مطلب  

اینجا گلستان است!  

اینجا گلستان است به وسعت بیش از شش هزار دسته گل...
اینجا گلستان است پر از عطر لاله و شقایق...
همان جایی که پر است از زندگی پر است از عشق!
اینجا زمین بزرگ است!بزرگ تر از آسمان شهر،زنده تر از زاینده رود،بلندتر از کوه صفه و سبزتر از چهار باغ...
اینجا تک بهشت اصفهان است...!!!
آری...اینجا گلستان است!
گلستان شهدا
عاشق شهدا...
پ.ن:7 دی سالگرد اولین زیارتم تو گلستان شهدای اصفهان...روز اولین دیدار با شهید حاج حسین خرازی و شهدای بزرگ اصفهان...بسیار روز عزیزی هست ب

ادامه مطلب  

طعم تلخ تو  

دلش میخواست یه صدایی بشنوه، نمیدونست اصلا چه صدایی. گرم، سرد، دور، نزدیک؟ هیچ ایده ای نداشت. توی هیاهوی صداهای اطرافش، دنبال صدایی می گشت که راهنماییش کنه، اما تنها، فقط یک صدا شنیده می شد. صدای درونش که از همه ی صداهای پراکنده ی پیرامونش، بلندتر، دلسوزتر، واقعی تر و مهربان تر بود. حرف هایی رو که دوست داشت بهش نمی گفت ولی هر چی می گفت راست بود.
گوشی رو بر میداشت و گاهی به صدای بوق ممتد یک خطه خالی گوش می داد. صدای چلیک چلیک صفحه کلید، دیلنگ دی

ادامه مطلب  

مردی که سراب بود  

هنوز هم ساعت های زیادی با فکر کردن به تو سپری میشه. هنوز هم دلم برای تو تنگ میشه و اشک هام سرازیر میشه. هنوز هم به یاد آغوش تو قلبم پر تپش میشه. هنوزم تمام کوچه ها و خیابان های شهر، پشت تمام چراغ قرمزها، مقابل تمام مغازه هایی که با تو خاطره دارم، به یادتم. به تمام عکس هات تک به تک نگاه می کنم و به خاطرات توی اون عکس ها فکر می کنم.
اما یادآوری های فیس بوک، وقتی نوشته های دردناکم رو در سالروزهای مختلف بهم یادآوری میکنه، دردم چند برابر میشه.
دلم تنگ

ادامه مطلب  

قدیما  

سلام 
امروز صبح یکم زودتر بیدار شدم و رفتم سر ساختمون . چندتا کار ضروری داشتم که باید انجام میدادم . هنوز بدنم به حالت عادی برنگشته . هنوزم تیکم بعضی وقت ها میزنه و تو حرف زدن مشکل دارم کل ساعت خوابمم بهم ریختست و هرکاری کردم نتونستم برنانه عذایی رو اجرا کنم.تا حدود ساعت 5 بدون وقفه تو پارکینگ کار کردم خیلی خسته و کوفته شدم و ضعف کل بدنم رو گرفت از دیشب که شام خورده بودم دیگه هیچی نخورده بودم هیچی به معنای واقعی حتی اب . یهو دلم بدجور گرفت یاد خاط

ادامه مطلب  

دام بدجور گرفته  

سلام
امروز ، روز مسخره و نا امیدی بود. صبح رفتم دنبال کارای سیمکارتا و بعدش اومدم خونه تا ظهر خونه موندم و پیش بچه هام بودم . ظهر یسر رفتم پیش دوستم تا حساب کتابامو باهاش تصویه کنم و یک ساعتی بودم و برگشتم . بعد از اون دیگه از خونه بیرون نرفتم تمام روز پیش ماهیام مشسته بودم یکم بهشون غذا میدادم یکم کارگاهو مرتب کردم و بازم طبق روال قبل اروم و بی صدا فکر میکردم و اشک میریختم . فردا صبح قراره ناظر برق بیاد برای ساختمون ، مطمئنم فردا روز خیلی بدیه و

ادامه مطلب  

اولین رفتن به خونه بدون مامان بزرگ عزیزم  

سلام 
معمولا بین وبلاگ نویس هایی که خاطرات روزانه مینویسن متداول نیست تو یک روز دو تا پست خاطره بزارن مگر اتفاق خاص و مهمی افتاده باشه . اما من انقدر حالم بده که تصمیم گرفتم یک پست دیگه بزارم . نوشتن این وبلاگ تنها مسکن دردهای منه شاید خیلی کم اما بلاخره یکمی ارومترم میکنه . از بعد از ظهر براتون میگم که اومدم خونه بعد از 24 ساعت سه تا لقمه نون خوردم و وقتی اومدم تو اتاق فضای سنگین اتاق و خاطرات الهام که هر گوشه ی اتاق میومد جلوی چشمام قدرت نفس کش

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1