از زلزله اون شب و اتفاق دیشب مدام در حال ترسیدنم. 
ازترس توی پارکینگمون نمیرم.از خونمون میترسم. از الان که اروم 
زیر پتو دراز کشیدم میترسم.  از یه صدا که از بیرون
خونه بیاد میترسم تپش قلب میگیرم. شبا برام شده جهنم. 
تا نیمه شب توی رخت خوابم بیدارم . و هرکار میکنم فکر نکنم
نمیتونم. و یک درصد هم نمیخوام دست به دامان قرص های 
آرامبخش بشم. و این شرایط بدو تحمل میکنم.
خیلی ضعیف شدم و ترسو. 
خدایا قلبمو اروم کن. ذکرمیگم. آهنگای مورد علاقتو گوش میدم 
تو

ادامه مطلب  

 

بدنم کرخته، انگار خونی توش جریان نداره، همه چیز توی وجودم منجمد شده، غم روی قلبم چمباتمه زده، همه چیز رنگ سکون و یکنواختی ب خودش گرفته، نه من ديگه اون ترانه ی سابق نیستم، اون دختر مهربونی که دلش برای همه میسوخت حتی گربه کنار خیابون نیستم، از هممه فاصله گرفتم حتی خودم،اینجوری بهتره ، اره بهتره، بذار یخ بزنم ، منجمد شم، عوضش اذیت نميشم ، غصه نمیخورم، بودو نبود کسی واسم مهمترین زندگیم نمیشه،همه چیز میگذره تموم میشه ، اروم میشم، به این وضع عاد

ادامه مطلب  

گلابی  

سر کلاس ترسیم فنی نشسته بودم و آقاهه قشنگ داشت داد میزد دختر بغلیم برگشت دندونای زرد و لثه ی بیرون زده داشت لبخند عصبی زد و گفت آروم تر نفس بکش! یه بار ديگه سر یه کلاس ديگه که داشت میترکید از آدم و من به زور خودمو جا داده بودم اون جلو ها زد به شونم و با داد گفت درست بشین میری اونور من نمیبینم میای اینور من نمیبینم! منم گفتم خب چیکار کنم الان دقیقا که ببینی؟ و دهان را بست.
خب من ناراحت شدم که صدای نفس کشیدنم انقدر آزار دهندس برا یکی و اون لحظه نمیدو

ادامه مطلب  

 

از ساعت یازده تا ۱۲ الی ۱۲ نیم شب مال خودمه و درواقع آخر 
شبمه اول از همه آهنگ گوش میدم. همون آهنگای تکراری
هرشبی گوشیم میزارم روی سایلنت و صفحه تلگرام اینستاگرام
رو هم باز نمیکنم و هرکی که بهم پیام بده رو رد میکنم 
و همراه با آهنگ یسری نوشته رو هم میخونم و کیف میکنم. 
و اون وسط وسطاش مرد ایده آل همیشگیم رو هم 
تو ذهنم تصور میکنم که تابحال مشابهش رو رو زمین فکر نکنم 
دیده باشم :))))) زیاد رویا نمیبافم. و سعی میکنم 
این یساعته رو برای خودم خوب بگذرو

ادامه مطلب  

وضعیت قرمزه  

خوب ای طبیعیه که وقتی مهمون میاد خونه ادم، هرچقدر صمیمیت هم وسط باشع بازم از خیلی از کارات میمونی ، مخصوصا یکی مثل من که اکثرا کارم توی خونست، دست بر قضا خواهرزاده ی ما ، به نقاشی شدیدا علاقه داره ، واسه خودش یپا نقاشه با اینکه دو سالشه ی نقاشیاشی میکشه ادم فک واسش نمیمونه، اینی که میگم توی دوتا خط خلاصه نمیشه ها، اقا میکشه بقول خودش با سیبیلو دمو دستگاه، خانوم میکشه ، بچه میکشه، یکی میخنده یکی گریه میکنه، گاهی وقتا هم ی صفحه رو پر میکنه از کل

ادامه مطلب  

هشتاد و هفتمین نيو فولدر (87)  

سال قبل، تقریبا چهار ماه قبل از عید تصمیم گرفتم که یه دستی به موهام بکشم و حالا که موهام فر، بهترین راه اینه که باهاش خوب برخورد کنم و بهش برسم و سعی کنم فرش خوش حالت بشه... 
تا سه هفته بعد از عید، موفق بودم و موهام خیلی خیلی پیشرفت کرده بود و فرش خیلی قشنگ تر از قبل شد، وقتی که 25 فروردین رفتیم ایران، خیلی بهم بد گذشت. 
با سیل عظیمی از کامنت های بدی راجع به موهام برخوردم، اونم از نزدیکان درجه یک! هر مدل مویی که میدادم، میگفتن زشته و بهت نمیاد و.... ه

ادامه مطلب  

خدا  

گم شدم میونِ حالِ مزخرفم
پیدا نمیکنم خودمو...
گم شده ام نیست!
دلم میخواد این حال و خودمو بردارم ببرم یه جایی و فقط داد بزنم و گریه کنم
انقدری که گلوم زخم شه و چشام کاسه ی خون 
بشینم کَفِ زمین و های های برای خودم گریه کنم
خدایا؟چرا سبک نميشم؟خیال نداری یکم فقط یکم از این حال و هوا بیرونم بیاری؟
آدم اگه عاشق باشه میفهمه یه دردی داره ، اگه خسته باشه بازم اون مشخص،اگه درد داشته باشه اونم دَوا داره ،چمیدونم...ولی این چیه که گریبونِ من میشه؟دردِ بی در

ادامه مطلب  

شروع تازه  

دراز کشیدم روی کاناپه ، هندزفری هم توی گوشم ،برعکس همیشه دلم موزیک فارسی کشیده ، حس و حالم میطلبه، هرچند هنوز واسه خودم گنگه ، نمیدونم ناراحتم یا غمگین ، عصبیم یا بی تفاوت ، تنها مبدونم یچیزی این وسط سرجاش نیست ، مثلا قلبم توی دهنمه، یا مغزم از کار افتاده،شام نخوردم عوضش تا تونستم تو این چند ساعت ریزه خواری کردم ، شام خوردن همیشه واسه من مصیبت بوده و هست، بیشتر واسه انجام وظیفه میخورم ، اما امشب بیخیالش شدم، نمیخوام بهتون فاز بد بدم، واسه هم

ادامه مطلب  

 

کلا دوس ندارم در مورد زندگی شخصیم با کسی صحبت کنم. حتی به مادرم هم خیلی چیزها رو نمیگم. تجربه های ناخوشایند و تمایل شخصیم باعثش شده.اما وقتی کلافه یا عصبانیم نمیتونم. اگر به هرکسی هم  چیزی گفته باشم توی همین مواقع س. بعدش هم پشیمون میشم ها. اما اگر حرف نزنم سبک نميشم یه جایی بدتر منفجر میشم. به همینخاطر سعی میکنم یجایی بنویسم یا با کسی حرف بزنم که ربط نزدیکی نداشته باشه و بتونه راهنماییم کنه. یا حداقل گوش شنوایی باشه. اینجور شرایط سخت رو کم میشه

ادامه مطلب  

تقاص  

دل من عاشق و می سوزونی و به اشکام میخندی
چرا منه ساده فکر می کردم که به عشقت پا بندی
رو کارات چشمامو میبندم
تو رو من چشم می بندی
بگو مگه دلت پیش کی گیره
بگو واسه کی میمیـــــری
بگو از من تو انتقام ، چی رو داری میگیری
چی شده که تو از من و عشقم داری فاصله میگیری
آهای تو که یه روز عشق منی و
یه روز ديگه عشق یکی ديگه
خدا اشکام و دید یه روزی
خودش تقاص کاراتو میده
پشیمون میشی یه روزی که دیره،تو قلبم یکی جاتو می گیره

ادامه مطلب  

 

یه وقتایی ام هست دلت هوس یه چیزی میکنه. که میتونی
خودت بخریش یا دست کم بگی مامانت اینا برات بخرن اما 
نمیچسبه به جونت ازاون وقتاست که دلت خل شده و دوسداره یه 
نفر فقط مثلا اون هوسونشو براش بخره فقط از دست
یه نفرمیچسبه.که بهش بگی دلم اینو میخواد ببینی برات تهیه کرده.
امروز توراه برگشت بخونه دلم یه چیزی خواست. شدیدا هم
خواست اما خب گفتم دل جان بشین سرباسنت :))) 
ديگه به مامانم نگفتم هوس کردم . هوس توت خشک کردم عجیب
غریب :))) نه بیا هوس پاستیل و لواشک

ادامه مطلب  

طرفين!  

برای مریض خانوم مسن، با وزن بالا و ناراحتی مفاصل زانو و لگن هفته قبل، باطری تعبیه شده. با كمك یه پسر حدودا سی و پنج ساله ش، و یه خانوم بسیار چاق و كُند ديگه، وارد اتاق معاینه شده... بعد از تمام شدن آنالیز و معاینه و نوشتن داروها، مریض آروم به كمك پسرش از رو مبل بلند میشه و بیرون می ره. خانوم همراه، روی صندلی نشسته و به ما نگاه می كنه. استادم از من می پرسه ایشون هم مریضه؟ می گم نه همراه مریض قبلی بود. زن تكونی به خودش می ده و بلند می شه و در طی شش حركت

ادامه مطلب  

استاد عزیزم  

اون که رفته ديگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد....
 
باورم نمیشه
استاد عزیزم!
امروز رفتی پیش خدا
ديگه نیستی پیشمون
بدترین خبر عمرمو جمعه شنیدم
من گفتم دروغه،اما دروغ نبود
استاد هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بشه که من مشکی شمارو بپوشم
استاد با رفتنت داغونم کردی
استاد،استادم زود نبود واسه تنها گذاشتمنون؟!
امروز همه بودن
همه ی شاگردات
همه خون گریه میکردن
کاش بودی میدیدی نبودنت چیکارمون کرد
آخه باور کردنش واسمون سخته
نمیتونم قبول کنم که

ادامه مطلب  

یکی بود که دیگه نیست  

کنار سالن ایستاده بودم تا مهندس بیاد و زود! برگردیم شهر.از اتاق ثبت نام اومد بیرون و منو دید. فک کرد من مهندسم.خیلی فرز! دوید جلو و گفت:_ شما باید امضا کنید؟گفتم: نه. مهندس الان میاد.ناخودآگاه چشمم افتاد به پاهاش. دمپایی پاش بود.سریع چادرش رو گرفت جلوتر که دمپایی هاش پیدا نشه.از فقر هیچ چی کم نداشتن. ولی این همه عزت؟!یخ کردم. از خودم خجالت کشیدم. آخه این چه کاری بود؟!به خودم گفتم: اومدی دو دقیقه کمک کنی، یا صد سال «خجالتشون» بدی؟!ما را چه به این ادا

ادامه مطلب  

مترو سواري من  

تا وقتی هوا گرم بود با موتور جانمان مسیر خونه تا محل كار وطی طریق میكردم ، كم كم كه هوا رو به سردی گرفت ديگه موتور و زدیم پاركینگ و ماشین جان در طول هفته بیشتر برداشتم و یه جورایی بیشتر از ماشین استفاده كردم 
اگر مطالبم و دنبال كرده باشی حتمی متوجه شدی من زیاد اهل استفاده از اتوموبیل و شلوغ كاری نیستم .عوضش تا بشه بهینه استفاده میكنم 
تو این هفته بعد از یك برف نسبتا خوب و سرمای شدید بعد از اون ،چنان افتابی تابیدن گرفت كه هوس كردم  با وسایل نقلی

ادامه مطلب  

 

روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاهزاده خانم های قلمروش در آنجا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگترین دختر آن سرزمین بود، و فوری عاشقش شد. امّا یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش بر میاد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه. شاهزاده خانم که تحت تأثیر عمق احساسات او قرار گرفته بود، به سرباز گفت: "اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من من

ادامه مطلب  

Im back,broken!!  

خیلی دوست داشتم ديگه لازم نباشه اینجا بنویسمدستام میلرزهدوباره از دستش دادمبهش گفتم اگه برم طرف اون هم بازم بعد یه مدت تموم میکنیم باهملعنتی مگه دوسم نداشت؟؟پس چرا واسه موندنم ذره ای تلاش نکردخدا خدا میکردم بهم بگه بمون،نمیخواد بری طرف اون :)اما نگفت حتی یه بار!!!بیچاره منکسیو ندارم علاقه ای ب بودنم داشته باشهالان داشتم این آهنگو گوش میدادم تا یکم حالم بهتر شهhttps://goo.gl/hUKK84اما وقتی گفت She doesn't love me, no she don't love me no moreShe hates my company, yeah she don't love me no more

ادامه مطلب  

گریه های من  

نمیدونم بهش میرسم یا نه اصلا نمیدونممنو هنوز دوس داره یانه ولی اینو میدونم اگه نباشه میمیرم ای خدا هیچ کسی رو اینجوری عاشق نکن اون باورم نداره واین داره منو عذاب میده ببینید دارم میگم وقتی به حرفاش فک میکنم فکرخودکشی میزنه به سرم یه بار قرص خوردم ولی خانوادم فهمیدن و معدمو بردن شستشو دادن ولی جواد کجا از اینا خبرداره اره خبرنداره درکمم نمیکنه دارم براش مینویسم که اگه روزی براش خبر رسید فاطمت مرده بدونه ديگه نتونستم حرفای سنگینشو باخودم به

ادامه مطلب  

بد زمستونیه  

راستش از خدا پنهون نیس، از شما چه پنهون امسال خیلی زمستونه هوا، ینی از روز اول گربه رو دم حجله کشته که یه زمستون درست درمونه... خب راستش آقا از شما چه پنهون، از اون زمستوناس که تا ته ِ دل ِ آدم یخ میزنه، شما هم نیستین و این هوا تا دلش بخواد زور میگه بهمون... آقا از شما چه پنهون انگشتامون یخ میزنه از سرما، دست شما نیست که بخواد دستمونو گرم کنه ، آخه ما ديگه فهمیدیم دستکش و جیب گرم همش شایعه اس... خلاصه شما اینجا نیستین و تا دلتون بخواد زمستونه، خود ز

ادامه مطلب  

پسره ی گستاخخخخخ عه فوضول  

 
داشتم از این سر بالاییا هلک و هلک میومدم بالا با این مکالمات مواجه شدم و به نوعی دچار پارگی رگ،عروق و جوانح ديگه شدم D :
.
_بابااا تو خودت بچه بودی دوست دختر داشی؟
×اره
_واقننن؟ چرااااا؟
×اره مگه چه اشکالی داره
_اخه خودت همیشه میگی پسر پسرعه دخترم دختر! اصن بابا  خدا چرا دختر و پسر و آفرید ؟ که باهم ازدواج کنن؟
× سکوت
_بابا میگم چجوری میشه دوتا زن و مرد ازدواج میکنن وصل میشن بچه دار میشن؟
×سکوت
_بابااا میگم ینی یه خانمی که شوهر نداره نمیتونه بچه

ادامه مطلب  

دیدنی ها کم نیست  

نشسته بود روی نیمکت و به روبروش نگاه میکرد. بی حرکت. بی روح. بی تفاوت.یه تسبیح پلاستیکی ارزون هم دستش بود. ولی ظاهرا چیزی نمیگفت.دختر که اومد، دست پاچه بلندشد، بعد انقدر محکم بغلش کرد و بوسیدش کهفکر کردم سالهاست ندیده تش.انگار پیرمرد ذره ذره ی حیات رو از آغوش و صورت دختر می مکید!برخلاف چند لحظه پیش، حالا داشت با انرژی وصف ناپذیری برای دختر، بلند بلند حرف می زد.دختر هم نشسته بود و داشت پاهای پیرمرد رو چرب می کرد._ گوش می دی بابا!_ آره! گوشم به شماس

ادامه مطلب  

سرنوشت مبهم  

امشب رسما محل کارم رو ترک کردم ....
ديگه برنمیگردم .... فشار و سختیه کار یکطرف 
رفتارهای بدشون یکطرف ..
خسته ام از این همه توهین !
به مدیرمون گفتم حجم کار خیلی بالاست من نمیتونم .
ظاهرا اصلا راغب به رفتنه من نبود !
مردِ خوبیه و واقعا هوامو داره ولی .....
شاید یکی منو ببینه بگه اینو نگا چقد ناز نازیه !
ولی باور کنین واقعا کارش سنگینه
کلا ده دقیقه هم وقت استراحت داریم که اونم من مشغوله بحث با احمد آقام .....
هنوز هیچی نشده دلم برای کارم تنگ شده ....
یعنی زنگ م

ادامه مطلب  

من آدم بدی هستم  

نمی دونم چند بار از اون موقعی که با هم هستیم تا حالا اینو از خودم پرسیدم. اما جوابش معلومه ، من آدم بدی هستم! همونقدر که از بودن باهات لذت میبرم ، بعضی وقتا از این که باعث شدم پیشم باشی درد میکشم. حس میکنم دارم درد و رنج بدی رو ناخواسته به یه نفر ، نه به دونفر ديگه تحمیل میکنم. تو به بهای با من بودن داری دونفر ديگه رو نادیده میگیری. کاش میتونستم از این کارت خوشحال باشم و پیش خودم بگم من مهمتر از اونام.اما نمیتونم. من خیلی حس بد و دردناکی دارم. از ای

ادامه مطلب  

اندر احوالات دکتری من:)  

* بالاخره بعد از سالها بنده فردا به عنوان تی ای سرکلاس خواهم رفت:) نمیخواستم اول ترم برم با استادها صحبت کنم از بس که از تی ای شدن ترس داشتم اما با خودم گفتم ديگه باید با ترسم روبه رو بشم و صحبت کردم و این استاده با اینکه استاد راهنمای خودم نیست قبول کرد و گذاشت به عنوان تی ای یکی از درسهای اصلی خودش که یکی از درسهای سخت رشته ماست:) اما خداروشکر من این درس رو بسیار خوب مسلط هستم و یک جزوه توپی برای بچه ها آماده کردم که خودم کیف میکنم ازش:))) و اما نک

ادامه مطلب  

معرفی خودم  

امیدوارم هرکسی که این نوشته رو میخونه زندگیش گلوبلبل باشه، اسم کاربریم تی تی هستش مخفف اسم خودم، از این جهت اسم واقعیم رو نگفتم چون وب گرد توی خانواده زیاده اینه که میخوام واسه گفتن هرچیزی راحت باشم، بیست و شش سالمه و یکی از ترس های زندگیم روبرو شدن با سی سالگیه در حالی که هنوز مجردم، همیشه از تنهایی میترسم ، زندگیه متاهلی سخته یکی از سختیاش هم اینه که باید غیر خودت غصه ی یکی دو نفر ديگه رو هم بخوری گاهی حتی خودتم یادت میره، اما با همه ی مزخرف

ادامه مطلب  

تعطیلات طولانی...  

تعطیلات طولانی بود...
هیچوقت از تعطیلاتی که بخاطر عزاداری و وفات و ... باشه خوشم نمیاد. خلاصه که ما نتونستیم برای قشم وکیش بلیت جور کنیم.
واسه همین نشستیم تو خونه.. همسری زده بود به سرش تو همون شهرکی که خواهرش یه واحد آپارتمانی توی شمال داره یه واحد بگیره... من که کلا مخالف بودم. واسه اینکه کلا می شد خاله بازی با خانواده همسری در شمال.. نه اینکه تو تهران کمه.. والله.
خداروشکر بحمدالله منتفی شد... چون طرف واسه یه واحد آپارتمانی مبلغ بالایی پیشنهاد داد

ادامه مطلب  

 

امشب توی خونمون اتفاقی افتاد ینی شکر خدا اون اتفاق بصورت
کامل نیفتاد که اگه می افتاد من خونوادم بدبخت میشدم
برای چند دقیقه دنیا بالای سرم آوار شد که دارم پدرمو از دست میدم 
داشتم دیوانه میشدم مثل مرغ سرکنده بال بال میزدم تنها
چیزی که از وجودم میگذشت بابا بود خدابهمون رحم کرد خداامشب 
بهمون خیلی رحم کرد خدادوسمون داشت. که بااین اتفاق
یه زخم کوچیکم به بدن پدرم ننداخت. تصورشم وحشتناک.
و الان میفهمم بودن پدرم چقد مهم و حیاتیه تو این خونه. اگه با

ادامه مطلب  

هشتاد و نهمین نيو فولدر (89)  

وقتی حس و حالش نیست، یعنی نیست ديگه بابا... 
همیشه که قرار نیست حس و حال همه چیز باشه و بهمون خوش بگذره. دلم یکم خواب میخواد. کار هر شبم چی شده؟ یه لیوان قهوه!  اصلا نمیدونم چه طعمیه و چه جوریه. شاید با شیر و شکر قاطی، شاید تلخ تلخ. شاید قلابی، شاید اصل. مهم نیست. مهم اینه که با خوردنش بی خوابیت رو فراموش میکنی. شاید حتی قهوه ای که میخورم تاثیر نداشته باشه و این تصوری باشه که تو ذهنم ساختم "اگر قهوه بخورم همه چی روبراهه". شاید بشه کابوس های شبانه رو ب

ادامه مطلب  

عروسیه ناگهانی  

عروسی ....
چند شب ديگه عروسیه علی رفیقمه
زنگ زد و دعوتم کرد .... برم ؟؟
کادو ندم ؟
بد نیست؟
با کی برم که ماشین داشته باشه آخره شب برگردیم با هم ؟
من اونجا کسی رو نمیشناسم یکم خجالتم میکشم .....
غوله اعصاب خورد کنی شده این کم رو بودنه من 
فقط نمیدونم علی چرا ناراحته!!
انگار عروسیش زوری بوده
به هر حال امیدوارم خوشبخت بشن ...

ادامه مطلب  

خدایا توکل را برایم روزی گردان...  

 یکی دو روز بود بدون دلیل حوصلم سررفته بود! از پریروز تا امروز همش وقت تلف کردم تو سایتها چرخیدم فیلم دیدم، خوابیدم و ک.. و پ... رو دعوت کردم بیان و ... البته اینکه که میگم بی دلیل، بی دلیل بی دلیل هم نبود. من متاسفانه وقتی کارهام زیاد میشه و درواقع یه چیزی فکرم رو مشغول میکنه ديگه تمرکز ندارم و انگار از انجام کارها فرار میکنم. این روزها ذهنم درگیر این بود که من شاید تنها بمونم پس باید یه فکری برای ادامه زندگیم بکنم. یه کاری و یه پس انداز حسابی و همه

ادامه مطلب  

 

این چندوقته ستایش بصورت غیرمعمولی گیر داده به رابطه ی مانمیدونم جریان چیستاز طرف ديگه هم تو جزو فالوراشی که قضییه رو مشکوک تر میکنه اصلا به حالت هنگ دائمی درومدم این چند وقته نمیتونم اتفاقای اطرافمو پردازش کنم و بفهمم چی به چیهhttps://goo.gl/eglJuj

ادامه مطلب  

back  

زیاد خواستن با حرفاشون به دردام اضاف کنن ...
اما من میخندم به حرف هاشون ،به حرکاتشون ...
دلم خواست بگم برا شب بیداریامون دلم تنگ شده دختر دآیی جان...
برا مسخره بازیامون ...
از این جنگ اعصابی که راه انداختی چیزی عایدمون نشد بالام جان !
حقیقتا ديگه حوصله شو ندارم ترجیح میدم بیخیال طی کنم :)
نمیدونم چی قراره گیرت بیاد با این رفتارات... اما زیاد تکرارشون نکن 
نذار باز برسه به دل شکستگی و حرف و اراجیف ...
یادته بهمون میگفتن دوقلو های افسانه ای؟
یادته صدای

ادامه مطلب  

 

سلام
امروز‌ از خواب که پاشدم وبمو چک کردم
دیدم یه کامنت گذاشته عشقم
بهم گفت آدم کثیفی ام،نمیدونم شایدم هستم،آخه هیچکی اندازه اون بهم نزدیک نیست و با هیچکس به اندازه اون صادق نیستم،چون مهم ترین آدم زندگیمه
بهم گفت که تظاهر میکنم به دوست داشتنش
نمیدونم چجوری به این نتیجه رسید
راستش فک کنم بخاطر اینه‌ که  اینجوری راحت تره 
دیروز اون بعد ازینکه یه روز جوابشو ندادم پیام داد که کجایی؟میگم کافه
بعدمیگه میگه هروقت خوشگذر

ادامه مطلب  

روایت کلاس پژوهش روایی تاریخ ۴\١۰  

saeed ALikhani:کلیدواژگان:بحث درمورد وبلاگ.حضور وغیاب,تعیین تکلیف واحدشنبه صبح ۴\١۰\٩۵ساعت ٣۰\٧ازخواب بلند شدم نگاهی به گوشی انداختم دیدم هنوز نیم ساعت ديگه وقت دارم باز دوباره خوابیدم یلحظه ازخواب پریدم دیدم ساعت از٨گذشته نگران شدم سریع لباسم راپوشیدم ودستی به موهام کشیدم وسریع دویدم طبقه پایین تا کفشم رابپوشم وسمت آموزشی برم به جای کفشیا که رسیدم دوسه نفر ازبچه هایی کلاسمون را دیدم که تازه دارن کفش میپوشن نفسی راحت کشیدم به آرامی کفشم روپوشی

ادامه مطلب  

باز هم دو راهی  

کار پیدا کردم.. توی کافی شاپ
الان دو روزه دارم میرم.....
همون کاره خسته کنندهٔ سنگینه انبار از کاره شیکه اینا بهتره
پشت سرم میگن  میخندن و توی روم اخم میکنن .....
چی فک میکنن پیش خودشون ؟؟؟؟؟
کار قحطه ؟؟؟
احساسه بدی دارم ... فک کنم واقعا قحطه .....
میخوام به مهرداد مدیرمون بگم ديگه نمیام..
بگم ؟ میترسم ..... از بیکاری ، از بی پولی ، از همه چیز ......
خدایا چیکار کنم ؟؟؟!!!!! 

ادامه مطلب  

نقطه ته خط...  

وقتی مجبوری ،
وقتی مجبوری که بنویسی ، وقتی بخاطر خفه نشدنت مجبوری که بنویسی . مثله اینه که داری داد می زنی .
انگار داری فقط داری خودت رو تخلیه می کنی .
حرفات شاید هیچ منطقی نداشته باشن ولی واسه خودت یه تسکینه . 
خاک تو سر دلتنگی. خاک تو سر احساس . 
ای کاش می شد ...
از این واژه ای کاش حالم بهم می خوره ...
خاک تو سر هرچی ای کاش ...
دوباره دوباره دوباره ...
ولی نه دوباره نقطه سر خط ...
 یه نقطه بزرگ ته خط. یه نقطه به اندازه کل خستگی هام . 
ديگه بسه . 
لعنت به هر چ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1